فرنوش یک فرد واقعیه که این اتفاق براش افتاده و کتاب نوشته، اینجانب هم ویراستار و ناشر بودم.
فرنوش بطری را از روز میز بلند کرده و تمام آب را سرکشید، زن میانسال برای اینکه جو سنگین و سکوت را از بین ببرد گفت:
-نویسنده به این مراسمها عادت نداره.
چند نفری دست زدند و سارا لبخند زد.
-ببخشی... من راحت نی... نیستم، بهتره خانم ایزدی توضیح بدن.
بطری میان انگشتان عرقکرده فرنوش پیچ و تاب خورد، خانم ایزدی تک سرفهای کرد، کتاب را رو به حضار گرفت و گفت:
-کتابی که میبینین زندگی دختریه که با همه کم و کاستیها جنگید ولی ناامید نشد، این کتاب چندین سال طول کشید تا آماده شد و تک به تک کلمات با اشک نوشته شدن، نمیخوام اینجا محتوا رو لو بدم، ولی بدونین کسانی هستن که در محدودیت نامحدود کار میکنن، اگه سوالی هست من در خدمتم.
پسر جوانی که ردیف اول نشسته بود و سبیلی روی صورت ظریفش داشت که به او نمیآمد گفت:
-من این کتاب رو قبلاً خوندم و خوشحالم که خود نویسنده رو از نزدیک میبینیم برای همین هم اومدم ولی برام سوال هست که دقیقا چه اتفاقی افتاده، در کتاب نوشته شده چندین بار عمل روی پا انجام شده و ذهن هم تاثیر داشته فقط به خاطر یک اشتباه از پرستار، ولی مگه پرستار چکار کرده؟
خانم ایزدی صورت تپل و جاافتادهاش را رو به فرنوش گرفت.
-میخوای خودت بگی؟
فرنوش آب دهانش را با صدا قورت داد.
-من زودتر از زمانی که با... باید به ددد... دنیا بیام اومدم و هفت ماهم بود، مدتی توی د...ستگاه بودم ولی زودتر منو از دستگاه...
اشک در چشمانش حلقه زد و صدایش لرزید، سارا بطری آب خود را نیز به او داد و سکوت را پر کرد.
-بعضی موقعها نوشتن راحتتر از بازگو کردنه، به نظرم از این سوال صرف نظر کنیم.
فرنوش که بیش از دو سوم آب را نوشیده بود گفت:
-من زود به دنیا اومدم و... و اینکه زردی داشتم اما پرستار متوجه نشد و به قلب و بیشتر مغزم آسیب وارد شد.
بیشتر نتوانست توضیح دهد، صورتش سرخ شده و عرق بیشازحد روی صورتش نشسته بود، خانم ایزدی با نگرانی به او نگریست و نگاهی بین او و سارا رد و بدل شد، سارا سری تکان داد.
-خب دوستان، بهتره فرنوش جان کمی هوا بخورن، میتونین برین توی کافه، بالا و پذیرایی بشین، دوستان بهتون کمک میکنند تا کتاب رو داشته باشین، بفرمایین.
با تمام شدن حرف سارا همه به سمت در زیرزمین رفتن و در صفی از پلهها بالا رفتن.
در آخر فرنوش و خانم ایزدی زیرزمین را ترک کردند و سارا به دنبال آنها وارد حیاط شد، خورشید جایش را به ماه داده بود و نور تعبیه شده در دیوارهای قدیمی حیاط فضای رویایی ساخته بود.
تعداد حاضرین یکییکی کم میشدند، فرنوش کتابها را امضا میکرد در این زمان سارا با خانم ایزدی صحبت کرد.
فرنوش بطری را از روز میز بلند کرده و تمام آب را سرکشید، زن میانسال برای اینکه جو سنگین و سکوت را از بین ببرد گفت:
-نویسنده به این مراسمها عادت نداره.
چند نفری دست زدند و سارا لبخند زد.
-ببخشی... من راحت نی... نیستم، بهتره خانم ایزدی توضیح بدن.
بطری میان انگشتان عرقکرده فرنوش پیچ و تاب خورد، خانم ایزدی تک سرفهای کرد، کتاب را رو به حضار گرفت و گفت:
-کتابی که میبینین زندگی دختریه که با همه کم و کاستیها جنگید ولی ناامید نشد، این کتاب چندین سال طول کشید تا آماده شد و تک به تک کلمات با اشک نوشته شدن، نمیخوام اینجا محتوا رو لو بدم، ولی بدونین کسانی هستن که در محدودیت نامحدود کار میکنن، اگه سوالی هست من در خدمتم.
پسر جوانی که ردیف اول نشسته بود و سبیلی روی صورت ظریفش داشت که به او نمیآمد گفت:
-من این کتاب رو قبلاً خوندم و خوشحالم که خود نویسنده رو از نزدیک میبینیم برای همین هم اومدم ولی برام سوال هست که دقیقا چه اتفاقی افتاده، در کتاب نوشته شده چندین بار عمل روی پا انجام شده و ذهن هم تاثیر داشته فقط به خاطر یک اشتباه از پرستار، ولی مگه پرستار چکار کرده؟
خانم ایزدی صورت تپل و جاافتادهاش را رو به فرنوش گرفت.
-میخوای خودت بگی؟
فرنوش آب دهانش را با صدا قورت داد.
-من زودتر از زمانی که با... باید به ددد... دنیا بیام اومدم و هفت ماهم بود، مدتی توی د...ستگاه بودم ولی زودتر منو از دستگاه...
اشک در چشمانش حلقه زد و صدایش لرزید، سارا بطری آب خود را نیز به او داد و سکوت را پر کرد.
-بعضی موقعها نوشتن راحتتر از بازگو کردنه، به نظرم از این سوال صرف نظر کنیم.
فرنوش که بیش از دو سوم آب را نوشیده بود گفت:
-من زود به دنیا اومدم و... و اینکه زردی داشتم اما پرستار متوجه نشد و به قلب و بیشتر مغزم آسیب وارد شد.
بیشتر نتوانست توضیح دهد، صورتش سرخ شده و عرق بیشازحد روی صورتش نشسته بود، خانم ایزدی با نگرانی به او نگریست و نگاهی بین او و سارا رد و بدل شد، سارا سری تکان داد.
-خب دوستان، بهتره فرنوش جان کمی هوا بخورن، میتونین برین توی کافه، بالا و پذیرایی بشین، دوستان بهتون کمک میکنند تا کتاب رو داشته باشین، بفرمایین.
با تمام شدن حرف سارا همه به سمت در زیرزمین رفتن و در صفی از پلهها بالا رفتن.
در آخر فرنوش و خانم ایزدی زیرزمین را ترک کردند و سارا به دنبال آنها وارد حیاط شد، خورشید جایش را به ماه داده بود و نور تعبیه شده در دیوارهای قدیمی حیاط فضای رویایی ساخته بود.
تعداد حاضرین یکییکی کم میشدند، فرنوش کتابها را امضا میکرد در این زمان سارا با خانم ایزدی صحبت کرد.