دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

TWCA

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,408
پسندها
پسندها
1,454
امتیازها
امتیازها
328
سکه
1,643
img_0788_nnfy.png

بسم خالق حق
عنوان: سلیله‌های ایرانم
ژانر: تراژدی، اجتماعی
تگ: شاخص
دلنگار: توکا راد

دیباچه:

برای اولین بار فریاد کشید
برای دل کوچک شکسته‌اش
برای چشم‌های پر از اشکش
برای لبخند زورکی‌اش
برای همه‌ی آن چیز‌هایی که ندارد؛
و در آخر برای لبخندش!

سلیله به معنای دختر هست.
سلیله‌های ایرانم یعنی دختران ایرانم.

- می‌نویسم برای تمامی دختران ایرانم شاید گاهی از خطوط حرف دل آن‌ها باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
•○°●‌| به نام خالق واژگان ‌|●°○•°


a37469_IMG_20241225_114901_902.jpg

نویسندگان گرامی صمیمانه از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای ارائه آثار ارزشمندتان متشکریم!
‌‌

پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.
‌‌



پس از گذشت حداقل ۱۵ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.




پس از نقد پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.





شما می‌توانید پس از درخواست تگ درخواست جلد بدهید



همچنین پس از ارسال 20 پست پایان اثر ادبی خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود..




اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود..





○● قلمتان سبز و ماندگار●○
«مدیریت تالار ادبیات»
 
***
صدایش را خفه کرد که مبادا فحل دیگری
آن را بشنود.
لبخندش را دار زد که مبادا بشری او را قضاوت کند.
در آخر غمگین شد، گریست، پیر شد، موهایش سفید شد.
گفتند: هیچ نیست شاید عاشق کس دیگریست!

فحل: مرد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
به دار آویخت کلماتش را،
قاتل لبخندش شد زیرا که او یک دختر بود!
موهای مشکی‌‌اش در جوانی سپید شد.
بیشتر از سن خود می‌فهمید، جان و عقلش دهه‌ها با هم فرق داشتند.
شادی‌اش مرد و گورستان آن نیز پیدا نشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
رژلبی قرمز بر ل*ب می‌زند، نگران قضاوت‌هایی می‌شود!
نگران فحل‌هایی می‌شود که می‌گویند آن‌ها گناهی ندارند.
اشکش‌ جاری می‌شود، می‌ترسد از آدم‌هایی که از خدا نمی‌ترسند!
می‌ترسد از همه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
او هیچ گناهی نداشت،
تنها گناه او دختر بودن بود!
چشم‌هایی که ندانسته او را قضاوت کردند،
لسان‌هایی که ناسزا گفتند.
کدامشان را بی‌خیال شود؟
برای کدام یک اشک بریزد؟
مگر می‌شود، باشی ولی از وجود خود سیر شوی؟
چطور می‌شود باشی ولی خسته شوی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
همیشه خسته بود!
خسته بود
نه خسته از کار،
نه خسته از تلاش،
نه خسته از دویدن و نرسیدن!
او، خسته بود.
از تمامی آدم‌هایی که او را قضاوت کردند،
از تمامی آدم‌هایی که به او خندیدن،
از پچ‌پچ‌های یواشکی راجب خود،
از هیس‌های فراوان،
از سکوت‌های همیشه پابرجا،
خسته بود.
از همه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
او خسته بود!
آری او خسته بود!
از مردمان زنده‌کش مرده پرست
از دورویان،
از پچ‌پچ یواشکی،
از هیس‌های تکراری،
از چشم‌های اجباری،
از امید‌های تو خالی،
از آرزوهای پوشالی،
از خواستن و نرسیدن‌های طولانی،
از همه!
او تنها خسته بود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
او آرام‌ آرام مرد!
او را کشتند
جسمش زنده بود، اما قلبی دیگر برایش نمانده بود.
نفس می‌کشید ولی دیگر شاد نبود.
او را کشتند،
با حرف‌هایشان،
با ندیدن‌هایشان،
با گوش‌ نکردن‌هایشان!
او را کشتن ولی برایشان مهم نبود،
دیدن که چگونه جان می‌دهد.
دیدن که دست‌هایش یخ می‌کند!
آن‌ها دیدند ولی برای هیچ‌کدام مهم نبود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
موهای او در جوانی سپید شد،
در آینه‌ی مشت خورده از حرف‌های مردم به خود نگاه انداخت.
او قاتل بود، نه قاتل جان دیگری، نه!
تنها قاتل حرف‌هایش بود.
او کلماتش را به دار آویخته بود.
مبادا چیزی بگوید که کسی ناراحت شود.
همه به فکر حال خود بودند و او به فکر حال دیگران!
او تنها می‌خواست با کسی کمی حرف بزند،
کسی را پیدا نکرد.
او می‌خواست کمی درد دل را خالی کند، اما کسی را پیدا نکرد.
حرف‌هایش را در دلش نگه داشت، تا آن‌ها را با خود به گور ببرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین