میدونم زیاد اینجا حرف زدم، زیادی نوشتم، زیادی غر زدم و زیادی نگران بودم اما به همش نیاز داشتم.
حتی اگه صد صفحهام بشه به خاطر اینکه حالم خوب بشه مینویسم.
دفترچه خاطرات عزیزم.
یه همکلاسی داشتم میگفت آذرماهیا عاشق عکسن ولی من باورم نمیشد.
سه ساعته دارم میگردم واسه خودم کلی عکس پیدا کردم واقعا حس میکنم حالم خوب شده.
از این به بعد جاست عکس.
بهم میگفتی آدم وقتی پیش توئه باید مواظب تکتک رفتارا و کاراش باشه.
باید مواظب حرفاش باشه تا یه وقت از چشمت نیفته.
باید مواظب رفتاراش باشه تا از چشمت نیفته و
بازم باید هرکاری کنه تا به چشمت بیاد.
میگفتی آدم وقتی کنار توئه همش میترسه که از دستت بده.
میترسه دوسش نداشته باشی.
ولی به نظر من این مشکل خودته.
وقتی من از نداشتنت نمیترسم توام نباید بترسی.
به نظرم بعد اون ماجرا دیگه هیچی درست نمیشه. من همیشه همین رفتارو با بقیه داشتم و همیشه هم همینطور شده.
کسی که میخواد با من راه بیاد باید یاد بگیره چجوری به اخلاقای من عادت کنه.
مگر نه اونو به خیر و ما رو به سلامت. خب تویی که میگی مغرورم. تویی که میگی بداخلاقم.
راهتو بکش برو. من نمیخوام به خاطر بقیه آدمو خودمو عوض کنم.
خیلیا هستن که با همین رفتار و اخلاقم منو دوست دارن پس مشکل از من نیست مشکل از توئه.