من دلشو شکوندم، با این که اون هیچ گناهی نداشت.
اینکه الان با چه رویی همه اون نامهها رو براش مینویسم و
به خاطرههامون لبخند میزنمو نمیدونم.
ولی من پسش زدم. همون کاری که بقیه باهاش کردن.
ولی من نمیتونستم دیگه تحملش کنم. فقطام به خاطر اون رفیق ِ به دردنخورش.
من بلد نیستم چجوری آدمارو دوست داشته باشم.
من فقط بلدم از ویژگیهاشون خوشم بیاد و وقتی
حرکت خلافی ازشون سر زد، متنفر بشم ازشون.
من بهش گفتم بقیه باهام نمیساختن ولی اون قبولم کرد.
حتی توی همون پیامایی که هیچوقت جوابشو ندادم
بهم گفته بود دوسم داره. ولی من نداشتم.
از بعد اون اتفاق و اون رفیقت،
دیگه حالم از همچین آدمایی بهم میخوره.
ما اکیپ سه نفره بودیم،
ولی بعد اینکه ولتون کردم تو سراغمو گرفتی و
اون نه.
باعث شد بفهمم چه آدمیه.