عالی بود. دیالوگها جوندار بودن. پیشرفتت رو دوست داشتم.@malihe
اسم فصل تغییر کرد.
یک ویرایش کوچیکی برای نشون دادن لکنت توی پارتا زدم.
پارت جدید هم داریم! دیری دیرین!![]()
ولی هنوز بلد نیستی از ضمایر درست استفاده کنی.
خودت ببین کلی او توی همین پاراگرافت هست.
وقتی مینویسی بعدش بلند میخونی ؟
متن بالا رو ویرایش کن ببینم میفهمی مشکلش کجاست؟کنجی تعادل نداشت، او رهایش نکرد. کنجی در آغوشش بر تختش در اتاقش رفت. او دستی بر روی پیشانیاش کشید.
«من... دوست دارم، درست مثل همه پدرهای دیگه. من سه سال نبودم، اومدم جبران کنم...»
کنجی با سرعت او را در آغوش گرفت. تنها حسی که به او میگفت که کسی که او را در آغوش گرفته است، آسترو است، لمس کردن او با دستانش بود.
او دوباره کنجی را روی تخت قرار داد.
لطفاً متن ویرایش شده من رو با دقت بخون ببین روایت طوری باید باشه که بدونی کجا از ضمیر استفاده کنی و کجا از اسامی:در اتاق کنجی را باز کرد. کنجی خواب بود، خیلی خسته بود. آرام در اتاق را بست. چمدانش را گذاشت، ولی کیف را برداشت، از لوسی و سارا خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت.
✅در اتاق را باز کرد، کنجی را دید که عمیق خوابش برده، با خودش گفت که انگار خستگی او را از پای در آورده. چمدانش را گوشهای گذاشت و کیفش را زیر بغلش گرفت و آهسته از لوسی و سارا خداحافظی کرد و از خانه خارج شد.
آخرین ویرایش: