روزی می رسد که افول خود را می بینی، به گذشته می نگری اما دیگر شباهتی نمی یابی و چه بدتر است وقتی که این افول در اوج جوانی اتفاق می افتد.

افسانه سیزیف اثر آلبر کامو
 
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نِشیند
از گوشهٔ بامی که پریدیم، پریدیم...

وحشی بافقی
 
img_b866876d_1789243703.jpg
 
دلم از هر شکاف سینه آشوبی دگر دارد.

نظیری نیشابوری
 
به هیچ کاری نمی توانم علاقمند بشوم و اصلاً مسائلی برایم پیش آمده که گفتن و یا نوشتنش هم احمقانه به نظرم می آید. فقط می دانم که خسته هستم و هیچ چاره ای هم ندارم و یا دارم اما حوصله کوچکترین اقدام حتی تکان دادن سر انگشت را هم ندارم.

-اکتبر۱۹۴۹، نامه از صادق هدایت به حسن شهید نورایی
 
من آن بودم كه مى‌گفتم به هر پرسش دو صد پاسخ؛
كنون گر نام من پرسی جوابش را نميدانم.

نظامى گنجوی
 
الان اونجام که فروغ فرخزاد گفته؛

"از دست زندگی خسته شده‌ام؛
هرقدر که به مسخرگی می‌گذرانم، می‌بینم نمی‌شود که نمی‌شود!"
 
نمی‌دانم چه کنم. بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟ یا دوباره خودم را جمع کنم و فردا صبح، مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده، از جا برخیزم و به زندگی ادامه بدهم؟ اما مگر آدم چند بار می‌تواند خودش را از روی زمین جمع کند؟ من مدت‌هاست خودم را جمع می‌کنم. هر بار تکه‌ای از من جایی می‌افتد و من خم می‌شوم، برمی‌دارمش، گرد و خاکش را می‌تکانم و به خودم می‌گویم: «چیزی نیست… می‌گذرد.» چه دروغ عجیبی!‌ همه‌چیز می‌گذرد، اما بعضی چیزها از آدم نمی‌گذرند. بعضی دردها نمی‌روند؛ فقط آن‌قدر ساکت می‌شوند که خیال می‌کنی درمان شده‌ای. بعد یک شب، درست وقتی همه‌چیز آرام است، برمی‌گردند و چنان گلویت را می‌فشارند که می‌فهمی تمامِ این مدت، درد فقط منتظر فرصتی بوده است تا دوباره خودش را به تو ثابت کند.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: جهنم
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 63)
عقب
بالا پایین