‌
بغل
گرفته
غمی
کهنه،
آسمانِ
مرا.
​
 
و چنان رنجم دادی،
گویی آخرین دشمنت بر رویِ زمین بودم .
 
دوست دارم بگذرم از این روز ها
تا برسم به آخر زندگی ام
روزی که همه جمع میشون دور ام
و تازه قدرم را میدانند
Smoke
 
انگار چیزی درونم فرو ریخته، اما نمی‌دانم چه بوده. فقط مانده‌ام با دلی سنگین و ذهنی که از پیدا کردن جواب خسته است.
 
«گاهی دیوانگیم گل می‌کند، میخواهم‌ بروم دور خیلی دور، یک جایی که خودم را فراموش کنم. فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم، می‌خواهم از خودم بگریزم. بروم خیلی دور، مثلا در سیبری در خانه‌های چوبین‌‌ زیر درخت‌های‌ کاج‌‌، آسمان خاکستری، برف، انبوه برف میان موجیک‌ها‌‌، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم.»
- زنده‌به‌گور، صادق هدایت
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 67)
عقب
بالا پایین