ساده از دست ندادم دل پر مشغله را
تا تو خندیدی و مجبور شدم مسئله را…
من «برادر» شده بودم و «برادر» باید
وقت دیدار، رعایت بکند «فاصله» را
دهه شصتی دیوانه یکبار عاشق
خواست تا خرج کند این کوپن باطله را
عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ
دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را
و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم
با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را…
عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست
خواستم باز کنم با تو سر این گله را
« عبدالجبار کاکایی »
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
چه بگویم که دگر حوصله ای نیست مرا
دگر از دست کسی هم گله ای نیست مرا
بگذار بسوزم که در این سینه‌ی دلگیر
جز سوختن و ساختنم مرحله ای نیست مرا​
 
امشب به قصه‌ی دل من گوش می‌کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می‌کنی
این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می‌گویمت ولی تو کجا گوش می‌کنی
دستم نمی‌رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می‌کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه‌ی نخست
هشیار و مس*ت را همه مدهوش می‌کنی
مِی جوش می‌زند به دل خُم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می‌کنی
گر گوش می‌کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده‌ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
 
شب گذشت از نیمه یارِ مهربانم شب بخیر
بُرده طاقت گریه هاى بى أمانم شب بخیر

دور از شمعِ وجودت خانه ام خاموش گشت
گرچه سوزانده ست مغزِاُستخوانم شب بخیر

درد بسیار است در جانم ولیکن جز تو نیست
هیچکس آگاه از درد نهانم شب بخیر

خواب را آسودگى خاطر فراهم مى کند
سهمِ چشمم نیست جز خوابى پریشان
شب بخیر

خاطرِ آسوده یعنى یار و همدل داشتن
چون کنارم نیستى بى هم زبانم شب بخیر

خانه ى ویرانه و مخروبه جاى خواب نیست
"خانه ات آباد" من بى خانمانم شب بخیر

من که هر شب با خیالت گرم صحبت
می شوم
هر کجا هستی بخواب آرام جانم"شب بخیر"


مهدى_خداپرست
 
«و چون زنان چشمان زیبایی دارند،
هیچ کس اندوهشان را باور نمی‌کند.»
 
فتنۀ صد انجمن، آشوب صد هنگامه‌ایم
گر به‌ظاهر چون نوشیدنی کهنه خاموشیم ما
- صائب تبریزی
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: SunShine
صبـــر کن، آهسته رو، تـا من تماشایت کنم
چشمِ خود را خیره برچشمانِ شهلایت کنم

سـروْ قـامت‌تر، ندیدیم از تـو در دنیـای خـود
بـاز می‌خــواهــم نظــــر، بـر قـدّ و بالایت کنم

غنچه را بگشـای از هم، آیه‌ای بر من بخوان
تـا کـه بـا جــان، گـــوش بـر آوای زیبایت کنم

هرشب ازعشقت نشینم گوشه‌ای بانورِشمع
می‌سرایم شعرِ شیرین، تا که شیدایت کنم

گر شوی در آب مـاهی،می‌شوم غـوّاصِ بحر
آنقَـدَر گـــردم بـه دنبــــالـت، کـه پیـدایت کنم

باز هم بر من نگاهی کن که با حسرت دمی
دست بـر مـویـت کشـم، قـدری تمنّایت کنم

حال داری می‌روی،حرمت نگه دار ای صنم!
صبـر کن، آهسته رو تـا من تماشایت کنم
 
دور می‌شوی

و در دلم

حفره ای، کنده می شود مدام.

می رود فرو، آرزو

آسمان،

هر چه باد.

می رسی و باز

اضطراب

زاده می شود،

از میان هر نگاه.

در سکوت هر کلام.

مانده ام چگونه است!

عشق چیست!

ماجرای انتظار؟!
 
مرا به هیچ بِدادی و من هنوز بَر آنَم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
🌿☕️
سعدی
 
عقب
بالا پایین