دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات طوفان ]

امروز رفته بودم کتاب فروشی.
یه کتابی دیدم اسمش ماهک بود یادت افتادم. @:)MAHAK
 
من در دو حالت حالم واقعا خوبه خوبه.
یعنی اگه ورشکستم بشم مشکلی نیست.
اولیش اینه که حداقل بالای 5تا کتاب جدید برای خوندن داشته باشم
دومیشم اینه گل و گیاه جدید به گلخونه‌م اضافه کنم.
 
وقتی نمیتونم به طرف مقابل بگم از دستش ناراحتم
وقتی نمیتونم بگم چقدر خوشحالم کرده
وقتی نمیتونم بگم برام خیلی عزیزه
وقتی نمیتونم بگم با این حرفش بهم برخورده
وقتی نمیتونم این چیزای ساده رو بگم
چطور میتونم یه روزی به کسی بگم دوسش دارم؟
 
هر وقت کارم گره میخوره با لپ‌تاپ میرم ولیعصر، مغازه داره یه جوری نگام میکنه انگاری من لپ تاپو از چهل متری پرت کردم پایین.
داداش من فقط اشتباهی اطلاعاتو حذف کردم! +37>}
 
هعی به خودم میگم دیدی؟ دیدی هیچ عاقبتی نداشت؟ دیدی چه آدمی بود؟ دیدی چه کارایی کردن؟
ولی واقعا از این سرزنشای خودم دلگیر میشم وقتی که هنوزم نمی‌تونم.
نمی‌تونم که نمی‌تونم که نمی‌تونم.
 
دلم میخواد به خودم بگم انقدر سرزنشم نکنه.
انقدر فکر نکنه تصمیم گیری برام آسون بوده.
انقدر فکر نکنه من دارم خودمو اذیت میکنم.
بهش بگم انقدر به هرکس و هرچی و هر اتفاقی فکر نکن.
 
عقب
بالا پایین